پنیر خامه ای

وجوه اشتراک

خوب ما یک خانه مشترک و یک هوای مشترک و یک منوی غذای مشترک داریم  با یه حساب بانکی مشترک و دوتا بچه مشترک و وقت مهمون از راه میرسه میشه گفت مهمونای مشترک.چشمک

+ موش خانگی ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱
    پيام هاي ديگران ()   

عیدانه

عاشق بهارم - عاشق صدای پرنده ها که میگن ما خوشحالیم- عاشق هفت سین و گل و سبزه که خونه را یک رنگ و روی دیگه  میده - اما از خدا که پنهون نیست، از خلقش چه پنهون که بیزارم از رفت و آمد عید و مراسم عید دیدنی............. پرودگارا این بنده نادان ار خودت آگاهی عطا فرما

+ موش خانگی ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱
    پيام هاي ديگران ()   

خونه تکونی

تا دقیقه نود داشتم خونه را میتکوندم بلکه سال نود خونه دلم هم تکونده بشهقلب

+ موش خانگی ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱
    پيام هاي ديگران ()   

بن بست دو طرفه

درست مطمئن نیستم از اول بینمون چیزی نبود یا دیگه چیزی باقی نمانده؟!متفکر

+ موش خانگی ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

وقتی از خواب زمستانی بیدار میشی

داشتم خواب خوش میدیدما! انقدر این بچه ها پارازیت فرستادن تا آخرش به کلی  خوابم قطع شد.نیشخند

+ موش خانگی ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

درس معلم ار بود زمزمه محبتی...

آن سال هر وقت معلم دفتر کلاسی را باز می کرد، نفسم حبس می شد. نه از ترس اینکه من را صدا بزنه، از ترس اینکه اون را صدا بزنه. هیچ وقت نفهمیدیم کی بود و از کجا اومده بود. در برخورد اول، یک کمی مانتوش خاکی بود و مقنعه اش کج بود. خدا وکیلی خوشگل هم نبود. اما چیزی بیشتر از این نمیدیدیم. تا اینکه معلم شروع کرد نشان دادن. دفتر مشقش را باز کرد و توی کلاس بالا گرفت: "بچّه ها دفتر مشقش را ببینید. این دفتر مشقه! این خطّه! این طرز نوشتنه!" یادمه خیلی عجیب درشت نوشته بود و خطّش هم درست مثل مقتعه اش کج شده بود و انگار نوشته ها داشتن از وسط دفتر میریختن زمین!! دیگه از اون روز شروع شد. دفتر مشقش همیشه بالا گرفته میشد. دفتر دیکته اش با اعلام بلند نمرات – نمزه 5 و7 و8 که برای بچّه دبستانی ها خیلی عجیب و یه جورایی خنده دار بود- توی کله اش پرت میشد. سر ساعت ریاضی، پای تخته به جای حل کرد ن مسئله، سرش را مینداخت پایین و به کفشاش نگاه میکرد – که خیلی وقتا بندشون باز بود- تا یک تو سری محکم بخورد و برگردد بشیند سر جاش. آخر سال هم اصلاً توی امتحانات شرکت نکرد و دیگه هم توی اون مدرسه دیده نشد. فقط سال بعدش بود که من به فکرش افتادم. با گذشت یک سال خودم باورم نمیشد که چرا هیچ کدوم باهاش حرف نمیزدیم. چرا کسی نمیدانست مشکلش چیه. چرا اگه یکی دیگه از هم کلاسی ها یک مسئله را نمی فهمید همه مون با دفتر و مداد و شکل و توضیح میریختیم سرش تا حالیش کتیم، ولی هیچ کدوم هیچ وقت نخواستیم بفهمیم مشکل این آدم چیه؟! الآن هم هنوز بعد از همۀ این سالها، وقتی به یادش می افتم دلم از خودم و درس و مدرسه و معلم میگیره. نمی دونم عاقبتش چی شد و کجا رفت. ولی میدونم اگه امروز تو زندگیش مشکلی داشته باشه، همۀ ماهایی که یک سال تموم نشستیم و تحقیر شدنش را تماشا کردیم. بدون اینکه سعی کنیم لا اقل بفهمیم مشکلش چیه. همۀ ماهایی که به فکرمون نمیرسید به جز سلام و صبح به خیر میشه با یک هم کلاسی تنها دو کلمه حرف زد، همۀ ماهایی که نخواستیم یا نتونستیم دست یه دوست گرفتار را بگیریم، میتونیم یه جورایی مسئول باشیم.

پ ن:  اگر شما هم تجربه مشابهی از کلاس چهارم ابتداییتون دارید، احتمالاً تصادفی نیست. ما هم کلاسی بودیم!

+ موش خانگی ; ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

سیزده تایی گردگیری

١- روز ۲۸اردیبهشت که آلوچه کوچولوی من به دنیا اومد، پرسپولیس هم با بازی آخرش قهرمان لیگ شد و در نیتجه هر کی تلفن زد بیمارستان، فراموش کرد تولد دختر کوچولوم را بهم تبریک بگه، فقط یکی از دوستان لطف کرد و به دختر کوچولو هم اشاره ای کرد، مبنی بر اینکه خوش قدم بوده!! – این طوریه که اولین حادثه زندگی یک آدم تحت الشعاع یک جریان نامربوط قرار می گیره.

٢- یک بار که تربچه گریه مفصلی برای باخت پرسپولیس کرده بود، خواستم مادرانه برایش توضیح بدم که این چیزها در زندگی هیچ اهیتی ندارند و آدم باید اشکش را برای مسائل مهم تر انسانی نگه دارد که پسرم روشنم کرد که "من اصلاً برای پرسپولیس گریه نمی کنم، مسئله کاملاً انسانیه، دلم برای افشین قطبی می سوزه"! – این نشان میده که دلسوزی برای افشین قطبی فقط مختص افراد بالای ۱۸سال نیست.

٣- خوشبختانه تربچه عاشق آلوچه است و نیز برعکس. از سه  روز مانده به مهر ناله های تربچه شروع شد که "آخه من چطوری می تونم صبح تا ظهر بدون آلوچه زندگی کنم"! مادرم روشنش کرد که "همان طور که این هفت سال زندگی کردی." -حالا هم که دومی را آوردیم باز هم این فامیل دست از متلک گویی بر نمی دارن.

۴- پرده های اتاق خواب را عوض کردم و برای پنجره های شرقی اتاق خواب ها ضخیم ترین پرده ای که توی پرده فروشی های تهران یافت میشد را جور کردم، وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار شدم، کش و قوسی آمدم و با لذّت تمام گفتم که "وای من عاشق هوای ابری و بارونیم" که بابای بچّه ها روشنم کرد که "البته هوا نه ابریه و نه بارونی، فقط پرده ها را عوض کردیم"! – نتیجه اخلاقی اینکه همیشه راه های آسونی برای احساس خوشحالی هست.

۵- آلوچۀ گرسنۀ سیری ناپذیر من که روزای اول تا دهنش به سینه میرسید، با انگشت اشارۀ کوچوش مثل فوتبالیستایی که گل زدن، بالا را نشون میداد، حالا به لطف شیر خشک کمکی و گاهی هم کمک ته ماندۀ شیر مادرش به یه دختر چشم خاکستری تپلی بامزه پرمدّعا تبدیل شده که مدام میخواد بازی کنه و برای این و اون پشت چشم نازک کنه. – باور کنید نمیخوام از حالا انگای جنسیتی بهش بزنم که آخرش یه ضعیفۀ دیگه تحویل این عالم بدم، ولی این دختر رسماً داره چپ و راست واسه این و اون پشت چشم نازک میکنه. اصلاً به من چه! تا وقتی دخترها نمیخوان کاری واسه خودشون بکنن مگه کاری از دست کسی بر میاد؟

۶- و بالاخره با شروع ماه مهر و فصل مدارس، تربچه خیلی زود سرما خورد و امروز با اجازۀ پزشک جلوی تلویزیون دراز کشیده و  واسه خودش سرفه میکنه و  از زندگی لذّت میبره.

٧- برمه کمونیسته؟ پستانداران یعنی چی؟ اسم بزرگترین کشتی دنیا چیه؟ دانشگاه های ایران رشتۀ مهندسی پرتاب موشک دارن؟ دادستان کل کشور چی کار میکنه؟ چرا انگلیس دو تا پرچم داره؟ رئیس مخابرات توی دانشگاه چی خوانده؟ چه طوری باروت درست میکنن؟ حکومت خودگردان یعنی چی؟ واحد پول ونزوئلا چیه؟ - آخرش به تربچه یه دفتر سئوال دادم و گفتم همۀ سئوالاش را توش بنویسه و سعی کنه به مرور زمان جواباشون را توی کتابای مختلف پیدا کنه و هر وقت خواست طرز تهیۀ خورش سبزی را بدونه بیاد پیش من. 

٨- "مامان من اگه یه روزی رئیس جمهور آمریکا شدم، ازدواج نمیکنم تا خواهرم بانوی اول آمریکا بشه". "عزیزم مرسی که انقدر به فکر خواهرتی، ولی تو آمریکایی نیستی که بتونی یه روزی رئیس جمهور آمریکا باشی و تازه اگرم بودی به هر حال خواهرت با ریاست تو، بانوی اول نمیشد و باید خودش فکری به حال خودش میکرد."- یعنی مثلاً خودش را یه جورایی به یه سناتور که شانس ریاست جمهوری داشت میرسوند و باقی قضایا.

٩- "مامان آخه من دوست ندارم رئیس جمهور ایران باشم." "اصلاً نگران نباش پسرم چون تو اقلیت مذهبی هستی، نمیتونی هم رئیس جمهور ایران بشی." – یکی از دوستام که ازدواج نکرده بود، لباسهای عروسی پشت ویترین ها را که نمی پسندید، فوری می گفت خدا را شکر که هیچوقت لازم نشد یکی از اینا را بپوشم.

١٠- "مامان پس من رئیس جمهور کجا بشم؟" "مامان جان ریاست جمهوری اصلاً شغل جالبی نیست خیلی هم پرمسئولیته. بهتره تو فعلاً درست را بخوانی و بعد هم به فکر یه شغل دیگه باشی."- یه بار پدرم کاری از برادرم خواست و من مثل نخود آش پریدم وسط که من این کار را می کنم. پدرم بهم گفت نه دختر جان کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن و من اون روز سه ساعت گریه کردم که چرا بابام به من گفته بز؟!

١١- الحمدالله تربچه بزرگ شده و دیگه کمتر با افیس و ویشگون و بقیه بر وبچّه هایی که شبانه روز دوره اش کرده بودن وارد صحبت میشه. البته وقتی ازش میپرسم دوستات دیگه نیستن؟ میگه چرا هستن. من بهشون کاری ندارم. به جاش با تن تن میره و سفر و به تورنسل توی مطالعات و پروژه هاش کمک میکنه. همین دیروز داشت میگفت " نه کاپیتان هادوک. لطفاً اصرار نکن. میدونی که من بهاییم و نمی تونم مشروب بخورم." - سخته که آدم مجبور باشه توی زندگیش همیشه همه چیز را برای همه و حتی کاپیتان هادوک توضیح بده.

١٢- آلوچۀ من این جا توی نی نی نای نایش دست و پا میزنه و خودش را تاب میده و وقتی تاب گرفتنش سرعت میگیره، گلوله میشه و پاهاش را میگیره دستش و باهاشون بازی میکنه. یه وقتایی هم که این وسطا خسته میشه، سرشو یا باسنش را بلند میکنه که یعنی به خیال خودش از اون تو در بیاد. حالا اون اینجاست واقعی تر از همه چیز. چیزی که همیشه میخواستم، از بازی های بچگی و داستان پردازی های نوجوونی. همیشه داشتنش را آرزو داشتم و وقتی داشتم ازدواج میکردم هم به رنگ گل سرش فکر می کردم. حالا اینجاست، با کلۀ کچلی که هیچ گلی روش نمی ایسته و من موندم که این همه سال این دختر را می خواستم که باهاش چی کار کنم؟ مادری باشم برای زنی که فردا پایی جای پای من میگذاره؟ فرشتۀ آروزهای من اینجاست و من از امروز نگران فرداش هستم. انقدر نگران که هیچ وقت برای تربچه نبودم. - تربچه میره مدرسه، بدون مقنعه و بدون هیچ زور و اجباری. تربچه با صدای بلند میخنده. تربچه بزرگ میشه تا آقای خودش بشه. امّا این دختر کوچولو چی؟

١٣- انقدر این صفحه خاک گرفته که دیگه فکر میکنم گو داستر و هیچ مجیک دیگه ای هم نمیتونه به این راحتی نجاتش بده. – اینه که یا باید کاری ار از اوّل نکرد و یا اگه کرد، مثل مرد پاش ایستاد.

+ موش خانگی ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

سیزده تایی نوروری

۱- صدای انفجار و باز هم انفجار و باز هم یک انفجار دیگه. خدا این شب را به همه شیاطین عالم به خیر کنه! بابای تربچه پیشنهاد خیابان گردی داد که فوری با مخالفت تربچه روبرو شد. "نه! مگه ندیدی پلیس اومده بود توی تلویزیون و می گفت از خونه بیرون نرید خطرناکه!" بابای تربچه با نا امیدی نگاه من کرد و منم که از خدا خواسته بودم بمونم خونه، گفتم "خوب حالا اذیتش نکن. نمیخواد بره." این شد که بابای تربچه که به نظر میومد دیگه هیچ بهونه معقولی برای پیوستن به سروصدای خیابون نداره شروع کرد: "شب عیدی چیزی لازم نداری؟"  "کم و کسری که نداریم؟"  "میخوای برم سر خیابون برایت چیزی بگیرم؟"
۲- تا دقیقه آخر، مثل همیشه: بدو، مرتب کن، بگذار اینجا، بگذار اونجا، بپوش، بشین، عکس، مناجات، صدای توپ، تخم مرغای رنگی که نمیچرخن، ماهیای گلی که همیشه دارن میچرخن، روبوسی، کادوها و بعد مات موندم رو به دیوار با سوال فلسفی که دیگه داره کم کم رنگ و بوی تاریخی پیدا میکنه: "حالا که چی؟"
۳- عید دیدنی: خونۀ این مامان- خونۀ اون مامان- به به! به به! – چه فامیل مختصری. بقیه اش را بشین تو خونه و رفت و آمد همسایه ها را تماشا کن.
۴- کنترل تلویزیون پرکارترین موجود خونه بود- بس که این بیچاره واسه مون کانال عوض کرد و ما هی نپسندیدیم و نپسندیدیم و نپسندیدیم.
۵- هوای تمیز و طهران خلوت را این سالها کمتر میشه تجربه کرد و باور کرد. یعنی این شهر مسافر نوروزی نداره؟!
۶- وقتی درختا سبزن و خیابونا خلوت و همه چیز مرتب نمیتونم یاد شیراز نیفتم! شیرازی که میشناختم و توش بزرگ شدم- اون شیراز آروم که نمیدونم کجا رفت و چی شد!
۷- هر چی اسباب بازی و خرت و پرت توی خونه تکونی از در و پنجره این چند متر جا ریخته بودم بیرون برگشت سر جاش. بدتر از روز اول؟ آخه چطور اینطور میشه؟!
۸- راستی مگر سارکوزی ازدواج نکرده؟پس چرا تلویزیون ما مصرانه وقتی در مورد خانمش - و مثلاْ همین سفر اخیرشون به انگلیس صحبت میکنه- میگه معشوقه سارکوزی؟!!! یعنی مادر شوهر من هم مغشوقه پدر شوهرم بود؟ جالب میشه اگه یه وقتایی اینطوری عبارتا را بگردونیم و یه بار دیگه دنیا را نگاه کنیم. البته میدونم نه سارکوزی به نوروز باستانی مربوط میشه و نه کل ماجرا به مادر شوهر بیچاره که ییهو یادش به سر عروس افتاد اینجا- ولی خوب بالاخره باید سیزده تا بشه دیگه یه جوری.
۹- امان از این فصل گرده افشانی و سرفه و عطسه و آبریزش. بابا آدم تو این هوا دلش میخواد داخل چهار دیواری اختیاری خودش یه دهن بخونه. میشه؟ نه! نمیشه.
۱۰- دختر ما تا چند هفته دیگه به دنیا میاد و هنوز نه اسم خونه موشی داره و نه اسم واقعی. میگید چی کار کنم؟
۱۱- صبحانه های ایام تعطیلات را دوست دارم. سرفرصت و با آرامش. بابای تربچه به پسرش پیشنهاد کرد: بیا بهت یه چیز جدید خوشمزه بدم. جواب آمد که: نه من از اون دوست ندارم میدونم چیه. قبلاْ خوردم. مامان بهم داده. اسمش هم اردبیل بود. (من به بچه ام ارده با عسل داده بودم به خدا- نه چیز دیگه!)
۱۲- روز دوازده فرودین بابای تربچه با عده ای از دوستان و تربچه به رسم سیزده به در با جوجه و منقل زدن به دشت و بیابون و من از ترس عطسه و گریه و خفگی مثل انسانهای وارسته نشستم تو خونه  و سبزه عدس و ماشم را گره زدم که انشاءالله واسه همه سال بی گرهی باشه. حالا چرا دوازده به جای سیزده- نمیدونم. گاهی هم اینطوری میشه دیگه.
۱۳- و امسال سال موشه. پس تا میتونید آذوقه جمع کنید و انبار کنید و بترسید وحرص بزنید و اگر هم شد حتی بدزدید که بادا سالی نیکو باشد برای ما و شما و دیگران دیگر.

+ موش خانگی ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

اندر فواید بارداری

واضح بود که اگه خونه را نمیتکوندم، خودش خود به خود تکونده نمیشد. از تعطیلی اربعین استفاده کردم و صبح اول وقت بلند شدم تاس کبابم را بار گذاشتم (طرز تهیه، کمی روغن و آب و زردچوبه و نمک و فلفل قرمر و رب گوچه  میریزی ته دیگ، روش یه ردیف پیاز خورد شده میریزی و بعدش یه ردیف گوشت خورشتی و بعدش یه ردیف سیب زمینی و آخرش هم یه ردیف گوجه، و میگذاری روی حرارت خیلی کم که تا کلی وقت بپزه و تو فقط کافیه مواظب باشی که نسوزه- از اون غذاهای باب خونه تکونی) و آستین ها را زدم بالا و افتادم به جون خونه. بابای تربچه که بیدار شد، ازش پرسیدم: میشه لطفاً پرده ها را بیاری پایین؟ همچین با تعجب پرسید "پرده ها؟!"، انگار کن که صبح اول وقت روز تعطیل میخوام وقیحانه مجبورش کنم، وسط خونه لخت مادرزاد بشه.امان از دست این آقایون! "خوب باشه، الآن کار دارم، بعداً میارم پایین." یه مقدار رفت و اومد و رفت و اومد و دوباره پرسید "میگی پرده ها را بیارم پایین؟" و توی این فاصله تربچه هم بیدار شد و یک صبحانه خانوادگی، و بعد تربچه که بهش توضیح داده بودیم در اون شرایط بهترین کار اینه که جلوی چشم ما ظاهر نشه، نشست سر درس و مشق و پیک و موسیقیش. پرده ها دونه به دونه پایین اومدن و پشتش، بابای تربچه خودش در اثر هوش و ذکاوتی که داره، کشف کرد که باید شیشه ها را هم تمیز کنه و مامان تربچه هم رفت توی پروژه جارو برقی همۀ گوشه وکنار و پس و پیش و زیر و بالای سالن و نشیمن و بعدش شامپو فرش تاژ – من تاژ را به خاطر کیفیتش استفاده میکنم-  بعد کهنه خیس و از نو جارو و آخرش هم بخار شور – این دستگاه های بخار شور برای یه کارایی خیلی عملین و برای یه کارای دیگه خیلی غیر عملی؛ زیر و روی مبلها و بالاخره درها و دیوارها و به خصوص بالای رادیاتورها که هیچ وقت تمیز نمیشن و این لوسترها که هر چی هم زنگوله نداشته باشن باز گردگیریشون پر دردسره. نهار ساعت سه صرف شد و تربچه و باباش هر دو بزرگوارانه این ساعت را به روی خودشون نیاوردن، فقط از گرسنگی انقدر خوردن که پشتش مثل دوتا سوسک چپه از اون ور افتادن روی تخت و من هم یه راست رفتم سر وقت شستن ظروف داخل ویتیرین ها و گردگیری شیشه هاش. وقتی تربچه و باباش بیدار شدن، به رسم ایرانی در کنار هم چای خوردیم – این چای خونه تکونی، از اون چاییاستا-  و پرسیدم که با ماکارونی برای شام موافق هستن یا نه، که بابای تربچه تعارف زد، نمیخواد غذا درست کنی، شام میریم بیرون. از اونجا که با یه حساب سر انگشتی، ماکارونی من تا قبل از نیمه شب قرار نبود آماده بشه و از طرفی تعارف هم اومد و نیمد داره، من و تربچه سریع دویدیم توی اتاقامون که برای بیرون رفتن آماده بشیم. حالا کجا بریم و کجا نریم؟ مرغ کنتاکی تصویب شد. اما نمیدونم شب جمعه بود یا تعطیلی اربعین یا اینکه همه مثل من شامشون اون شب قبل از نیمه شب آماده نمیشد، که چشمتون روز بد نبینه جای سوزن انداختن هم توی رستوران یافت نمیشد، چه برسه به نشستن. همین طوری که دست تربچه توی دستم بود و داشتیم دنبال یه جای خالی واسه منتطر وایسادن میگشتیم، یه خانم مهربونی برگشت و به پسر نوجوونش که آخر غداش بود و داشت بیخودی طولش میداد تذکر داد که " این خانم باردار هستن، پاشو ما زودتر جامون را بدیم بهشون، درست نیست سر پا باشن."

+ موش خانگی ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

سيزده تايی اوقاتی برای بودن

وقتی شب میخوابی و صبح بیدار میشی، میبینی شهر زیر برف سفید پوش شده....

وقتی انقدر سرما و زمستون و زمینای یخ زده یه دندگی کنن که آخرش مجبور بشی بری دنبال اون پالتوی گرم و کفش زمستونی که چند سالی میشه بهشون دست نزدی...

وقتی شکمت انقدر جلو بیاد که دیگه باورت بشه باید بری سر وقت اون چمدان بالابالایی که لباسایی را که دیگه احتیاجی بهشون نداشتی من باب یادگاری توشون چپوندی و تازه اونوقت هم یادت بیفته که لااقل تا چند ماه دیگه نمیشه از هر جایی بالا بری و هرچیز سنگینی را پایین بیاری و لذا باید منتظر بمونی تا یک روزی برسه که یکی دیگه خونه باشه و درس نداشته باشه  و کار نداشته باشه و مهمان نداشته باشه و شبکه سه هم فوتبال نداشته باشه و...

وقتی پسر شش ساله ات برگرده و در جواب توضیح به خیال خودت علمی و فیزیکیت بگه که "ولی این جواب به نظر من قانع کننده نمیاد" و تو مبهوت بمونی که این آدم کی و کجا عبارت "قانع کننده " را یاد گرفت و تو نفهیدی...

وقتی نگاه تقویم کنی و ببینی فقط دو روز دیگه، درست دو سال از رفتن عزیزی میگذرد...

وقتی بهت خبر میدن جشن فارغ التحصیلی پسر کوچولویی رسیده که تو یه روزی کمک مامانش شیشه شیر دهنش میگذاشتی و پوشکش را عوض میکردی...

وقتی یه روز صبح دوستت با چشم گریون بیاد در خونه ات و بهت اطلاع بده که شوهرش – همونی که حاضر بودی رو اسمش قسم بخوری که مرد خونه و زندگیه، عاشق زنی شده....

وقتی  میشنوی مجله ای که خوب یادت میاد شماره اولش را با چه شوق و ذوقی خریدی و بعد از سالها، دیگه دست از خریدنش کشیدی چون احساس کردی اینا هم دیگه نمیخوان چیز تازه ای بگن، دیگه وجود نخواهد داشت و اون موقع تازه به این فکر بیفتی که باز هم حرفهای تازه ای بوده...

وقتی نگاه آسمون ابری میکنی و با خودت میگی "اگه امروز از این آسمون بارون بباره هنوز هم به اندازه بیست سال پیشم میتونم عاشق باشم دیگه چه فرقی میکنه عاشق چی یا کی"...

وقتی که بعد از دیگه حسابش دستت نیست چند سال که از پایان جنگ تحمیلی گذشته بازم خبر میرسه که باید شناسنامه و سرکوپنت را – و این بار متجددانه تر با کارت ملی- بگیری دستت و بری وایسی تو صف نمیدونم سری چندم کوپن...

وقتی داری بدون روسری از درخونه میزنی بیرون و سرمای زمستونی، اصل همیشه برقراری که باهاش بزرگ شدی و هیچوقت نخواستی بپذیریش را یادآورت میکنه و برمیگردی توی خونه دنبال لچک...

وقتی شب پای همین تلویزیون خوب خوب خودمون، از اینکه روزگاری را میبینی که مسلمونا از ترس اینکه بچه شون بابی بشه، مدرسه نمیگذاشتنشون که هیچ، مدرسه ها را هم به آتیش میکشیدن و رو سر بچه مدرسه ای ها اخ و تف میکردن و نمیدونی که به یه چیزایی باید بخندی یا گریه کنی...

وقتی وبلاگی که میخوندیش و به ماجراهاش معتاد شده بودی یکشبه از صفحه روزگار محو میشه و تو میمونی و یکبار دیگه با یک خماری دیگه...

+ موش خانگی ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱۱
    پيام هاي ديگران ()