درس معلم ار بود زمزمه محبتی...

آن سال هر وقت معلم دفتر کلاسی را باز می کرد، نفسم حبس می شد. نه از ترس اینکه من را صدا بزنه، از ترس اینکه اون را صدا بزنه. هیچ وقت نفهمیدیم کی بود و از کجا اومده بود. در برخورد اول، یک کمی مانتوش خاکی بود و مقنعه اش کج بود. خدا وکیلی خوشگل هم نبود. اما چیزی بیشتر از این نمیدیدیم. تا اینکه معلم شروع کرد نشان دادن. دفتر مشقش را باز کرد و توی کلاس بالا گرفت: "بچّه ها دفتر مشقش را ببینید. این دفتر مشقه! این خطّه! این طرز نوشتنه!" یادمه خیلی عجیب درشت نوشته بود و خطّش هم درست مثل مقتعه اش کج شده بود و انگار نوشته ها داشتن از وسط دفتر میریختن زمین!! دیگه از اون روز شروع شد. دفتر مشقش همیشه بالا گرفته میشد. دفتر دیکته اش با اعلام بلند نمرات – نمزه 5 و7 و8 که برای بچّه دبستانی ها خیلی عجیب و یه جورایی خنده دار بود- توی کله اش پرت میشد. سر ساعت ریاضی، پای تخته به جای حل کرد ن مسئله، سرش را مینداخت پایین و به کفشاش نگاه میکرد – که خیلی وقتا بندشون باز بود- تا یک تو سری محکم بخورد و برگردد بشیند سر جاش. آخر سال هم اصلاً توی امتحانات شرکت نکرد و دیگه هم توی اون مدرسه دیده نشد. فقط سال بعدش بود که من به فکرش افتادم. با گذشت یک سال خودم باورم نمیشد که چرا هیچ کدوم باهاش حرف نمیزدیم. چرا کسی نمیدانست مشکلش چیه. چرا اگه یکی دیگه از هم کلاسی ها یک مسئله را نمی فهمید همه مون با دفتر و مداد و شکل و توضیح میریختیم سرش تا حالیش کتیم، ولی هیچ کدوم هیچ وقت نخواستیم بفهمیم مشکل این آدم چیه؟! الآن هم هنوز بعد از همۀ این سالها، وقتی به یادش می افتم دلم از خودم و درس و مدرسه و معلم میگیره. نمی دونم عاقبتش چی شد و کجا رفت. ولی میدونم اگه امروز تو زندگیش مشکلی داشته باشه، همۀ ماهایی که یک سال تموم نشستیم و تحقیر شدنش را تماشا کردیم. بدون اینکه سعی کنیم لا اقل بفهمیم مشکلش چیه. همۀ ماهایی که به فکرمون نمیرسید به جز سلام و صبح به خیر میشه با یک هم کلاسی تنها دو کلمه حرف زد، همۀ ماهایی که نخواستیم یا نتونستیم دست یه دوست گرفتار را بگیریم، میتونیم یه جورایی مسئول باشیم.

پ ن:  اگر شما هم تجربه مشابهی از کلاس چهارم ابتداییتون دارید، احتمالاً تصادفی نیست. ما هم کلاسی بودیم!

/ 25 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیچ پیچک

دوم ابتدایی صحنه هایی مشابه داشته ام...عجیب کریح (کریه؟! کریحه؟ کریهح؟ کرعیح؟کرحیح؟کرهیه؟)...

شادی بیضایی

تو رو خدا بنویس بابا. خسته نباشی و ممنون از شام و قهوه ی بی نظیر :)

شبپره

ببین آبجی اینم شد وضع ما! حالا که اومدیم دو کلمه نوشتیم اینقدر هستیم که دستی تکان دهیم شما نمی نویسی/ سال نو شد کجایی مامان پیازچه[ناراحت][سوال]

پوریا و نسکافه ام

سلام خانومی خیلی دلتنگتم خواهش می کنم اپ کن [قلب]

shadi

kojayee

ژاکلین

بارو. های پارسگانتسی اک؟

ترگل

منم یه همکلاسی داشتم که تقریباً همین مشکلو داشت روزی که معلم کلاس دوممون مداد گذاشت لای انگشتاش انگار من درد میکشیدم،خیلی سخته که ببینی همکلاسیتو اینجوری تنبیه میکنن... یادمه یبار هم معلممون ازش سوال کرد اونم گفت چی شی خانوم؟ بچه ها خیلی بهش خندیدن، دلم براش میسوخت اما منم هیچکاری براش نکردم[ناراحت] متاسفانه معلم ها فقط تنبیهش میکردن اصلاً سعی نمیکردن بهش انگیزه بدن تا درس بخونه

ماندانا

سلام. خوبي؟ بابا تو رو خدا يه خبري مطلبي چيزي؟ :(

سوگند

سلوووم.[پلک] راسش من تا حالا همشی چیزی نداشتم ......یعنی هم کلاسی با مقنعه ی کج زیاد داشیم ولی....خب از یه بچه دبستانی چه انتظاری میشه داشت؟؟یه دخی 7-8 ساله مگه میتونه درست مقنعه سرش کنه؟؟[من نبودم]ولی از اینا که شما داشین...من یادم نمیاد... راسی.....میخواسم بگم افتخار میدین تبادل لینک داشته باشیم؟؟[پلک][مغرور][عینک]

نگامه

سلام بااجازه لینکتون کردم.