سیزده تایی گردگیری

١- روز ۲۸اردیبهشت که آلوچه کوچولوی من به دنیا اومد، پرسپولیس هم با بازی آخرش قهرمان لیگ شد و در نیتجه هر کی تلفن زد بیمارستان، فراموش کرد تولد دختر کوچولوم را بهم تبریک بگه، فقط یکی از دوستان لطف کرد و به دختر کوچولو هم اشاره ای کرد، مبنی بر اینکه خوش قدم بوده!! – این طوریه که اولین حادثه زندگی یک آدم تحت الشعاع یک جریان نامربوط قرار می گیره.

٢- یک بار که تربچه گریه مفصلی برای باخت پرسپولیس کرده بود، خواستم مادرانه برایش توضیح بدم که این چیزها در زندگی هیچ اهیتی ندارند و آدم باید اشکش را برای مسائل مهم تر انسانی نگه دارد که پسرم روشنم کرد که "من اصلاً برای پرسپولیس گریه نمی کنم، مسئله کاملاً انسانیه، دلم برای افشین قطبی می سوزه"! – این نشان میده که دلسوزی برای افشین قطبی فقط مختص افراد بالای ۱۸سال نیست.

٣- خوشبختانه تربچه عاشق آلوچه است و نیز برعکس. از سه  روز مانده به مهر ناله های تربچه شروع شد که "آخه من چطوری می تونم صبح تا ظهر بدون آلوچه زندگی کنم"! مادرم روشنش کرد که "همان طور که این هفت سال زندگی کردی." -حالا هم که دومی را آوردیم باز هم این فامیل دست از متلک گویی بر نمی دارن.

۴- پرده های اتاق خواب را عوض کردم و برای پنجره های شرقی اتاق خواب ها ضخیم ترین پرده ای که توی پرده فروشی های تهران یافت میشد را جور کردم، وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار شدم، کش و قوسی آمدم و با لذّت تمام گفتم که "وای من عاشق هوای ابری و بارونیم" که بابای بچّه ها روشنم کرد که "البته هوا نه ابریه و نه بارونی، فقط پرده ها را عوض کردیم"! – نتیجه اخلاقی اینکه همیشه راه های آسونی برای احساس خوشحالی هست.

۵- آلوچۀ گرسنۀ سیری ناپذیر من که روزای اول تا دهنش به سینه میرسید، با انگشت اشارۀ کوچوش مثل فوتبالیستایی که گل زدن، بالا را نشون میداد، حالا به لطف شیر خشک کمکی و گاهی هم کمک ته ماندۀ شیر مادرش به یه دختر چشم خاکستری تپلی بامزه پرمدّعا تبدیل شده که مدام میخواد بازی کنه و برای این و اون پشت چشم نازک کنه. – باور کنید نمیخوام از حالا انگای جنسیتی بهش بزنم که آخرش یه ضعیفۀ دیگه تحویل این عالم بدم، ولی این دختر رسماً داره چپ و راست واسه این و اون پشت چشم نازک میکنه. اصلاً به من چه! تا وقتی دخترها نمیخوان کاری واسه خودشون بکنن مگه کاری از دست کسی بر میاد؟

۶- و بالاخره با شروع ماه مهر و فصل مدارس، تربچه خیلی زود سرما خورد و امروز با اجازۀ پزشک جلوی تلویزیون دراز کشیده و  واسه خودش سرفه میکنه و  از زندگی لذّت میبره.

٧- برمه کمونیسته؟ پستانداران یعنی چی؟ اسم بزرگترین کشتی دنیا چیه؟ دانشگاه های ایران رشتۀ مهندسی پرتاب موشک دارن؟ دادستان کل کشور چی کار میکنه؟ چرا انگلیس دو تا پرچم داره؟ رئیس مخابرات توی دانشگاه چی خوانده؟ چه طوری باروت درست میکنن؟ حکومت خودگردان یعنی چی؟ واحد پول ونزوئلا چیه؟ - آخرش به تربچه یه دفتر سئوال دادم و گفتم همۀ سئوالاش را توش بنویسه و سعی کنه به مرور زمان جواباشون را توی کتابای مختلف پیدا کنه و هر وقت خواست طرز تهیۀ خورش سبزی را بدونه بیاد پیش من. 

٨- "مامان من اگه یه روزی رئیس جمهور آمریکا شدم، ازدواج نمیکنم تا خواهرم بانوی اول آمریکا بشه". "عزیزم مرسی که انقدر به فکر خواهرتی، ولی تو آمریکایی نیستی که بتونی یه روزی رئیس جمهور آمریکا باشی و تازه اگرم بودی به هر حال خواهرت با ریاست تو، بانوی اول نمیشد و باید خودش فکری به حال خودش میکرد."- یعنی مثلاً خودش را یه جورایی به یه سناتور که شانس ریاست جمهوری داشت میرسوند و باقی قضایا.

٩- "مامان آخه من دوست ندارم رئیس جمهور ایران باشم." "اصلاً نگران نباش پسرم چون تو اقلیت مذهبی هستی، نمیتونی هم رئیس جمهور ایران بشی." – یکی از دوستام که ازدواج نکرده بود، لباسهای عروسی پشت ویترین ها را که نمی پسندید، فوری می گفت خدا را شکر که هیچوقت لازم نشد یکی از اینا را بپوشم.

١٠- "مامان پس من رئیس جمهور کجا بشم؟" "مامان جان ریاست جمهوری اصلاً شغل جالبی نیست خیلی هم پرمسئولیته. بهتره تو فعلاً درست را بخوانی و بعد هم به فکر یه شغل دیگه باشی."- یه بار پدرم کاری از برادرم خواست و من مثل نخود آش پریدم وسط که من این کار را می کنم. پدرم بهم گفت نه دختر جان کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن و من اون روز سه ساعت گریه کردم که چرا بابام به من گفته بز؟!

١١- الحمدالله تربچه بزرگ شده و دیگه کمتر با افیس و ویشگون و بقیه بر وبچّه هایی که شبانه روز دوره اش کرده بودن وارد صحبت میشه. البته وقتی ازش میپرسم دوستات دیگه نیستن؟ میگه چرا هستن. من بهشون کاری ندارم. به جاش با تن تن میره و سفر و به تورنسل توی مطالعات و پروژه هاش کمک میکنه. همین دیروز داشت میگفت " نه کاپیتان هادوک. لطفاً اصرار نکن. میدونی که من بهاییم و نمی تونم مشروب بخورم." - سخته که آدم مجبور باشه توی زندگیش همیشه همه چیز را برای همه و حتی کاپیتان هادوک توضیح بده.

١٢- آلوچۀ من این جا توی نی نی نای نایش دست و پا میزنه و خودش را تاب میده و وقتی تاب گرفتنش سرعت میگیره، گلوله میشه و پاهاش را میگیره دستش و باهاشون بازی میکنه. یه وقتایی هم که این وسطا خسته میشه، سرشو یا باسنش را بلند میکنه که یعنی به خیال خودش از اون تو در بیاد. حالا اون اینجاست واقعی تر از همه چیز. چیزی که همیشه میخواستم، از بازی های بچگی و داستان پردازی های نوجوونی. همیشه داشتنش را آرزو داشتم و وقتی داشتم ازدواج میکردم هم به رنگ گل سرش فکر می کردم. حالا اینجاست، با کلۀ کچلی که هیچ گلی روش نمی ایسته و من موندم که این همه سال این دختر را می خواستم که باهاش چی کار کنم؟ مادری باشم برای زنی که فردا پایی جای پای من میگذاره؟ فرشتۀ آروزهای من اینجاست و من از امروز نگران فرداش هستم. انقدر نگران که هیچ وقت برای تربچه نبودم. - تربچه میره مدرسه، بدون مقنعه و بدون هیچ زور و اجباری. تربچه با صدای بلند میخنده. تربچه بزرگ میشه تا آقای خودش بشه. امّا این دختر کوچولو چی؟

١٣- انقدر این صفحه خاک گرفته که دیگه فکر میکنم گو داستر و هیچ مجیک دیگه ای هم نمیتونه به این راحتی نجاتش بده. – اینه که یا باید کاری ار از اوّل نکرد و یا اگه کرد، مثل مرد پاش ایستاد.

/ 29 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مایلا

تولد دختر کوچولو مبارک. چه کیفی داد خوندن نوشته ات. این تربچه ات عجب بچه ی خاصیه. خدا براتون حفظش کنه.

سلام به ناممکن

سلام دختر ... نمی دونم چرا یادم رفته بودت ! [ناراحت] یعنی کلن من اون روزای گذشته ی نزدیک ، خیلی ها رو یادم رفته بود ! یادم رفته بود تا خودمو یادم بیاد ! حالا خودمو به یاد آوردم خوشبختانه و .............. هستم ! اما در مورد این سیزده تایی : 1- خب قداست هر دو تاشون بر همه واضح و مبرهنه ! 2- این تربچه ی تو .......... [ماچ] 3- امیدوارم بزرگ تر هم که شد باز هم نسبت به خواهرش فقط احساس برادری و رفاقت داشته باشه نه سروری و ریاست ! 4- :) 5- پشت چشم نازک کردن اصلن چیز بدی نیست ... اما باید بگم : تا وقتی "مادرها" نمی خوان کاری برای دختراشون انجام بدن !!! راستش اینجوری می شه که پشت چشم نازک کردن تبدیل به تنها ابزار توی دست دخترا می شه ... دخترا بی گناهن عزیزم ! دخترا و پسرای ما محصول دست مادرا و پدرا هستن ... خیلی سخته ! ولی دقت کن ! [شوخی] 6- امیدوارم مثل من نباشه که بلافاصله بعد از خوب شدن دوباره مریض شه ! [ناراحت]

سلام به ناممکن

7- - امیدوارم واقعن این حرفو به پسرت نگفته باشی . اونم تو که تا جایی که از وبلاگت می شناسمت یه دختر خوب و دانایی . واقعن دوس داری پسرت فکر کنه مادرش فقط در زمینه ی آشپزی اطلاعات داره ؟ ... نگفتم دخترا و پسرامون زیر دست ماها هستن که این جوری می شن ؟! 8- یا این که خواهرش خودش یه زن فعال بود و خودش سناتور می شد یا کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری ! نه که منتظر بمونه یکی دیگه بره هوا و دست اونم با خودش بکشه ! 9- [ناراحت] 10- [نیشخند] 11- دارم فکر می کنم چه قدر زندگی یه بچه ی اقلیت با زندگی ماها فرق می کنه ... دارم فکر می کنم ای کاش مذهب این قدر تو هر سوراخ بدنمون انگشت نمی کرد ! 12- آلوچه هم باید بزرگ شه و خانوم خودش بشه و با صدای بلند بخنده و با صدای بلند حضورشو به همه اعلام کنه . اینم فقط از دست تو و بابای اون دو تا فسقلی بر می آد . 13- یا اگه کرد ، مثل " آدم " پاش ایستاد ! عزیزم !حقیقت اینه که این روزا مردای کمی هم پیدا می شن که پای کاری بایستن !!

سلام به ناممکن

×× پی نوشت : اون شکلک شماره ی 5 اشتباه شد . می خواستم برات چشمک بفرستم . پی نوشت 2 : همه ی این پر حرفی ها واسه این بود که به عنوان یه خواهر کوچک تر بهت بگم که فکر نکن حالا که یه دختر آوردی که می تونی به سرش گل سر بزنی و لوسش کنی ، زندگی خیلی بر وفق مرادته ! ببینم این همت رو داری که بتونی دختر و پسرت رو در درجه ی اول انسان بار بیاری و با ارزش انسانی برابر ؟! ببینم بلدی دو تا انسان قوی که خودشون بر خودشون حکومت می کنن رو تحویل آینده بدی ... امیدوارم تو از اون مادرا نشی که هی به دخترشون می گن : یواش تر ... دامنتو بکش رو پات ... دختر که فلان کارو نمی کنه ... امیدوارم دخترت وقتی بزرگ شد ، پسرت وقتی بزرگ شد ، دو تا انسان آزاده باشن که به وجود پدر و مادرشون افتخار می کنن [ماچ][ماچ]

آرام‌

من قربونش برم این چشم خاکستری رو که اصلا نفهمیدم کی اومد بس که بابفایم ! مادر . خوبی عزیزم ؟ چه خبرها ؟ چقدر وقت بود اینجا نیومده بودم . تربچه باهوش ما حالش خوبه ؟ خودت خوبی ؟ خوب و خوش باشی عزیزدلم .

آرام‌

ها ها کلی خندیدم از این که از پسرک خواستی طرز تهیه قرمه سبزی رو از تو بپرسه فقط ! ببوس پسرک باهوش و دانا رو .

جودی

سلام.خوبی؟نمیای به ما سربزنی؟

غزل

من رسمن به این نتیجه رسیده بودم که شما این وبلاگ را طلاق داده ای . اول اینکه قدم نو رسیه که الان خیلی هم نو رسیده نیست مبارک . وای (احساسات هیجانی ) تا شش سال دیگه خدارا چه دیدی شاید الوچه هم مجبور نشه مقنعه سرش کنه .

نیمفادورا

به تربچه بگو برای ریاست جمهوری آمریکا و رساندن همسرش به مقام بانوی اولی، امیدهایی هست! آخه این چه وضع وبلاگ داریه؟ برم یه جادوجنبلی سرهم کنم بلکه افاقه کرد و این وبلاگ خاک گرفته دوباره آپ شد!

طرفه

سلام نمی دونم اصلا به اینجا سر میزنی یانه؟من تازه ژیدات کردم و شروع کردم به خوندن از ژایین.که دیدم ااااا؟چه جالب اینام قبل از سال تحویل مناجات میخونن.ااااااااا؟ طهران رو هم با ط نوشته به جای ت گفتم الان میرم یه کامنت خصوصی میزارم که شما....؟ بعداومدم دیدم که فسقلت داره میگه ما مشروب نمی خوریم.قربونش برم که اینهمه با این سنش میفهمه و سواد داره. به هرحال خوشختم ازآشناییت.اگه اومدی و سرزدی خوشحال میشم با هم دوست بشیم آخه ناسلامتی تومذهب وجه اشتراک داریم و تو اینکه منم از حالا غصه با مقنعه مدرسه رفتم فسقلم رو دارم